نوشته شده توسط : mahdiba

 

قفس در انتهای جاده منتظر من است .
در این قفس جای خالی خیلی ها ، خالی است .
 و همچنین در قفس سینه ام ، جای خالی خیلی ها خالی است .
اگر در هر نفسی صد آه است ، پس در این قفس هم ، نفسی با آه است .
فریاد در این جا بی نیازی از آزادی نیست .بلکه آرزوی دیرینه است.
قفس در سینه حبس شده است .
چطور خود یک روز سینه را در خود حبس کرده بود ؟
اگر از سینه برون شود ، ناچار به تحمل آن خواهم شد .
سینه درد دارد اما دردش کمتر از درد بی عدالتی روزگار است .
راستی عدالت را کجا باید جست ؟
اگر در این قفس باشد چه ؟
چگونه از حبس سنگین خارج می شود ؟
اگر خارج شد ، آیا خود دچار بی عدالتی نمی شود ؟
...آه چقدر انتظارش را بکشم .
یعنی روزی هست که لااقل بویش را حس کنم ؟
به کدامین گناه ، عدالت دچار بی عدالتی شده است ؟
در قفس سینه ام ، جای خالی خیلی ها خالی است .
و هنوز قفس در انتهای جاده منتظر من است .



:: بازدید از این مطلب : 1730
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 05 اسفند 1390 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


دوستان عزیز برای بهتر شدن مطالب از پیشنهادات و انتقادات خود مرا آگاه سازید. م ب مهدیبا

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟