نوشته شده توسط : mahdiba

یب... وه که این روزگار دردآمیز است .

نه طاقت به سر بردن و نه جای گریز است .

این چه تیغ است که چنین تیز است .

الهی درد می دانم و دارو نمی دانم .

الهی تو شفا ساز که از این معلولان شفائی ناید .

الهی تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشائی .

به سامان آر که سخت بی سامانیم .

جمع دار که بس پریشانیم .

دانائی ده که از راه نیاُفتیم .

نگاه دار تا پریشان نشویم .

به راه دار تا پشیمان نشویم .

بیآموز تا راه را از چاه بدانیم .

برافروز تا در تاریکی نمانیم .

همه را از خود رهائی ده . همه را با خود آشنائی ده .

همه را از مکر اَهرِمَن نگاه دار .

همه را از فتنه نفس آگاه ساز .

از نفس بدم رهائی ده . یا رب از قید خودم رهائی ده .

یا رب بیگانه ز آشنا و خویشم گردان . یعنی به خود آشنائی ده .

یا رب ز شراب عشق سرمستم کن .

و ز عشق خودت نیسن کن و هستم کن .

وز هر چه به جز عشق تُهی دستم کن .

یکباره به بند عشق پابستم کن .

الهی آن که تو را دشمنی آموخت ، سوخت .

آن کس که جوهر حیات شناخت ، لب دوخت .

آنکه دم از بیگانگی زد ، آشنائی نیآموخت .

دل جایگاه مهر است ، نه جای جوشش و کین .

جان از دوستی جان گیرد و کینه با کین .

دوستی کلید درهای بسته است و مرهم دلهای شکسته .

چه زیباست جهان اگر بینائی آموزیم .

و چه مهربانند جهانیان ،

اگر دریچه دل ِ پر از مهر را بُگشائیم .

 




:: بازدید از این مطلب : 2416
|
امتیاز مطلب : 16148
|
تعداد امتیازدهندگان : 46
|
مجموع امتیاز : 46
تاریخ انتشار : دوشنبه 10 بهمن 1390 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


دوستان عزیز برای بهتر شدن مطالب از پیشنهادات و انتقادات خود مرا آگاه سازید. م ب مهدیبا

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید