نوشته شده توسط : mahdiba

تا به کی باید رفت ، از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم ، از بهاری به بهار دیگر

آه ، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من ، گوئی ،

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم ، با بوسهء تو

روی لب هایم می پندارم ،

می سپارد جان عطری گذران

آن چنان آلوده است

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را ، سرشار از برگ ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز ،

بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی ، جز یک لحظه ،

یک لحظه که چشمان مرا ،

می گشاید در برهوت ، آگاهی ؟

بگذار ، که فراموش کنم !

 




:: بازدید از این مطلب : 2076
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 12 بهمن 1390 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


دوستان عزیز برای بهتر شدن مطالب از پیشنهادات و انتقادات خود مرا آگاه سازید. م ب مهدیبا
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران